من می دانم که چگونه می شود کاری کرد. تو هم خوب می دانی. این راه هم همه می دانیم که برای این که کاری بکنیم که موجب افزایش بقای ما باشد باید ابتدا از پای کامپیوتر بلند شد. چون حتما تاکنون بارها شنيده ايم كه نشستن ما را می کشد! شنیده ایم که که عادت به برقراری ارتباط از طریق صفحه ی کامپیوتر ما را در روابط اجتماعی واقعی ناتوان می کند. اما شایسته نیست از برخواستن گفت و نشسته ماندن! پس با اجازه!
حسین در دژکوه به دنیا آمد، گله به چرا برد، و انار دزدی خورد. بسوزد پدر تهران که پپسی اش خوشمزه بود! بسوزد پدر سیگار که بوی علف را از او گرفت!
سهراب در هوای پاک به دنیا آمد، آن دور و بر آنقدر بوی علف بود که او عاشقش شود، اما کسی به تنهایی اش راه نیافت. تنهایی اش را با عشق بازی با دود و دم پر کرد تا زودتر خودش را به بهشت بفرستد.
حسین اما به قدر سهراب تنها نبود. داستان عشقی داشت هرچند تلخ. او از عشقبازی فرزند زاده بود و عشقبازیهای مرگ آور را کمتر تاب می آورد. اما حیف که برای دیدن آبی دریا چشمهایش را بخشیده بود. پس خودش راه بازگشت به کودکی اش را کوتاه کرد.
من و تو اما بی منقل و وافور، شاید حتی بی عاشق و معشوق، حتی بی یک پک بر آن سیگار متبرک ملعون، در اوج طبیعت دوستی و فرهنگ پروری، حبابهای ریه مان یکی یکی پر می شود از كثافت دود. ناگزیر هر دم از بازدم این اژدیهاک هزارسر کام می گیریم تا نفسی بکشیم ممد حيات. دم نمی زنیم تا دمی بیشتر به روزمردگی در جهنم ناداني و زياده خواهي این آدمکها را به سرگردانی بگذرانیم.
چه کام دردناکی می دهی ای بنزین پر بنزن! اي مفرح ذات!
.
.
به کجایم؟
مهم نیست کجا باشد و چند طبقه باشد. همه می دانند که من با پله می روم. هر پله برای من پله ای تا نشاط و تندرستی است.
ای کاش خودروسوارها هم به دهن کجی كردن به پياده روي من اکتفا می کردند اما آنها دود به حلقم می کنند. از دست خودم لجم می گیرد که چرا در میان مردمی زندگی می کنم که توی دود آتشی که خودشان افروخته اند لول می زنند. از پارسال كه ديدم آتش اين بنزين 700 توماني پتروشيمي چه دودي در شهرم درست كرده واقعا نمي دانم توي اين شهر چه مي كنم. خوب شد آن روز كه مي رفتيم قله توچال دوربين همراهم داشتم كه اين عكس را بگيرم تا يادم بماند كه دارم در چه شهري زندگي مي كنم.

اين عكس يادگاري را از كنار جانپناه اميري گرفتم. توي آن خوب معلوم است كه آنهايي كه در تهران هستند چه هوايي را تنفس مي كنند. البته انگار آنهايي كه آسانسور برج ميلاد را سوار شده اند و رفته اند آن بالا مثل ما كه جانمان را در اميري پناه داده ايم، از اين ابر عظيم آلودگي بيرون هستند و هوايي متفاوت را تنفس مي كنند. ببينم شما بستني با روكش طلا ميل نداريد؟ چي؟ ممنوع كرده اند؟ آخي! چه حيف!
آن روز بعد از اين كه اين يادگار تلخ را در چند عكس ثبت كرديم به راهمان ادامه داديم و در هواي دلپذير قله دمي آسوديم. بوسه اي بر ننه توچال زديم و درودي به بابا دماوند فرستاديم. يادگاري در دوربين به جا گذاشتيم و برگشيم به همين هيولاشهر آژيدهاك اخلاق.
از آن روزه تا حالا چيزي كه مي بينم اين است كه دهن كجي ها هر رو بيشتر و بيشتر مي شوند. من اما هرچند كه باتمام وجود در آنها غرق شده ام اما اميدي گنگ دارم به رهايي از اين منجلاب برآمده از دود و تنبلي. اينجا از هر چشمي كه بنگري منجلاب شده. جايي شده كه در آن دروغ سرافكنده نيست و عشق شرمسار است. عشق نه تنها از عيان بودنش بلكه از بيخ و بن از بودنش شرمسار است. اينجا جاييست كه نفرت ها را قورت مي دهند و اگر از گلوي كسي پايين نرفت برايش شيشه ي نوشابه ي كولا كولا استفاده مي كنند البته با طعم زمزم تا باشد كه رستگار شود! از سوي ديگر گوينده ي راديو براي مردم صبحي دل انگيز را آرزو مي كند. شگفت اينجاست كه دهن كجي ها هر چه بيشتر مي شوند كمتر به چشم مي آيند. مثل مبلمان شهري كه فرقي ندارد زشت باشند يا زيبا به هر حال مردم به سادگي از كنارشان مي گذرند و ناديده مي گريند آنها را. اين دهن كجي ها خوب مي آيند به آن دود و دم بنزين پربنزن.
و اما من،
.
.
.
باز خواهم گشت اي ننه توچال!
ادامه مطلب
بدون شک روز آغاز برای هر یک از ما روز بسیار چیزی خواهد بود. در پی آن خواهیم آموخت که چیز اضافی نخوریم تا دوازده متر لوله ی گوارشی را مجبور نکنیم چیز اضافی تولید کند. از این هوای پر از چیز به بالای یک چیز پناه خواهیم برد. دور خیلی چیزها را خط خواهیم کشید و به جای آنها از چیزهای خیلی چیزتر استفاده خواهیم کرد. به همدیگر سخن چیز نخواهیم گفت، کار چیز نخواهیم کرد، و حتی خواب چیز هم نخواهیم دید. آن روز نزدیک است.
از آن روز به بعد ممکن است روزهایمان پر از تلاش و تن دادن به سختیهای بزرگ شود اما مسلما در شبهایمان آرامشی را تجربه خواهیم کرد که تا به امروز از خود دریغ کرده ایم. آن شب به صبح خواهد رسید چون تمامی شبهای دیگر که صبح شدند اما تفاوتی با صبحهای دیگر خواهد داشت. از آن صبح ما یک چیز را به اطمینان خواهیم دانست. می توان خودخواسته تغییر کرد. ما دیگر می دانیم چگونه در پی پژوهشها و کوششهای خود خواسته می توان خویش شد. خودباوری ما اینچنین شکلی خواهد داشت.
تنها در آن زمان است که می توان بیداری و پختگی را از تصویری که دیگران از ما به ما باز می تابانند دریافت کرد و اطمینان داشت که آنچه از درون ما جوانه می زند به درستی رشد خواهد کرد تا مثل ما چیز شود، چیز بخورد، و چیز بکارد. تنها با گذر از جادوی خواب می توان به چنین بیداری رسید.
------------------------------------------------------------------------------------------------------------
با سپاس از آن کسی که نوشته هایش درختی بود که نوشته های من چون پیچکی خود را از آن بالا کشید. نمی دانم شاید هم برعکس! اما برعکسش که نمی شود؟ می شود؟ تا حالا دیده اید؟
یک عکاس جوان در اوج زیبایی، وقار، و روشنفکری است. لباسها و ظاهرش کمی ژولیده است که حکایت از آشفتگیهای درونش دارد اما همین کارهایش او را برای دختری که دوستش دارد شیرین تر می کند. آنها شبها دوربین برمی دارند و به مرکز و جنوب شهر می روند که از خیابان خوابها عکاسی کنند. وقتی عکسها را برای چاپ به مجله می برد هیچ یک انتخاب نمی شود به جز عکسی که بین این عکسها از یک گل زیبا گرفته شده. خانواده او و خانواده دختر هر دو بازاری هستند و این روشنفکریهای آنان برایشان پشیزی ارزش ندارد. آنها مانع بزرگی بر سر راه به هم رسیدن این دو کبوتر سفید هستند. جوان از سویی خسته از تناقضهای جامعه و از سویی دل شکشته از عشقی نافرجام برای اعزام به جبهه جنگ می شتابد. نامزدش بسیار نگران اوست. اما او باید جایی برود که ارزشی برایش قایل باشند حتی اگر این ارزش را برای مردنش قائل باشند. شوربختانه بخت با او تا این اندازه هم یار نیست که شهید شود. موج انفجار او را با یادگاری تلخ به میان خانواده اش باز می گرداند. حالا او جانباز است و دیگر نمی توان با عروسی اش مخالفت کرد. در میهمانی ساده ای که برای عروسی او به پا شده او میکروفون را به دست می گیرد و سعی می کند با طنز تلخی که جمله جمله اش گویای تناقضاتی است که تاکنون درک کرده، میهمانانش را بخنداند. اما بخت باز هم به او دهن کجی می کند. او در تب تشنج اختیار از کف می دهد و هرچه از دهانش در می آید (که البته چیزهای خیلی بدی هم نیست) نثار میهمانان می کند. ماجرای تلخ تشنجهای گاه و بیگاه چاشنی هرروز زندگی این تازه عروس و داماد می شود. تازه عروس اگرچه بسیار شبیه دامادش است اما چاره ای برای ماندن در کنار شوهر خوب و دوست داشتنی اش نمی یابد. او به خانه ی پدر تنگ نظرش باز می گردد و جوان خوب و زیباروی داستان ما نیز برای سپری کردن باقی مانده ی عمرش راهی آسایشگاه می شود.
داستان دو
بر فراز کوهی بلند برجی بنا شده از سنگ خارا که مردی کوهپیکر آن را ساخته و به تنهایی در آن زندگی می کند. در سرمای یک شب زمستانی، دختری در کنار آن کوه گرفتار گرگها می شود، مرد از برج پایین می آید و دختر را از دست گرگها می رهاند و با خود به برج می برد. به دختر می گوید که چون او جانش را نجات داده باید بگذارد تا او ببوسدش. دختر قبول می کند اما وقتی مرد نقاب از چهره می گشاید دختر از چهره ی دیوسیرتش می ترسد. دختر تلاش می کند که ترس را در خود لگام زند تا پیمانش را نشکند اما هنگامی که مرد خم می شود که او را ببوسد او گامی به پس می گذارد. دیو ترس و نفرت دختر را در می یابد و از بوسیدن او چشم می پوشد. اما از دختر می خواهد که در برج بماند و برای او کار کند تا او دیگر تنها نباشد. دختر که خود را در برابر مرد ضعیف می بیند و دیوارها را بلند، چاره ای جز پذیرش این اسارت نمی بیند.
جوانی که خود را در زیبایی و رعنایی سرآمد همه ی جوانان روستا می داند و خیال عروسی با دختر را دارد، ماجرا را می فهمد و برای دیو آشی پرروغن می پزد، با پیازداغی پرسرخ! او به سادگی روستاییان را در نبرد با مرد دیوچهر بسیج می کند. آنها در تاریکی شب به برج می روند. دختر، که جان خود را مدیون دیو می داند، از آزادی که روستاییان می خواهند به او هدیه کنند چشم می پوشد و در بزنگاهی که نزدیک است روستاییان دیو را از پای درآورند، به او یاری می رساند که از چنگال آنان برهد و خود نیز به او می پیوندد تا از روستا بگریزند. دیو و دلبر که دریافته اند مهری در دل یکدیگر دارند، با هم می آمیزند و اگرچه زندگی به سختی می گذرانند اما در گذشت زمان فرزندانی در اوج زیبایی و رعنایی از آنان به دنیا می آید.
داستان سه
...
[جای این نقطه ها را تو با داستان خودت پر کن.]
حالا بگو ببینم کدام داستان را بیشتر پسندیدی؟ عروسی خوبان؟ دیو و دلبر؟ یا شاید خودت داستانی پرماجراتر داری. داستان تو را که نمی دانم. اما در دیو و دلبر چه چیز هست که در عروسی خوبان نیست؟ چرا دیو با تمام زشتی اش دیوانگی نمی کند؟ او مگر زشت نیست، پس چرا خواهان زیبایی است؟ دلبر چرا با همه ی زیباییش، هم آغوشی با مردی زشت را سرنوشت خود می سازد و از جوان زیباروی می گریزد؟ این چیست که دیو و دلبر را به یکدیگر می رساند و در برابر نگاه ناباورانه روستاییان آنها را با هم متحد می سازد؟ عروسی خوبان چرا چنین سرنوشتی شوم دارد؟ آیا شرایط اجتماعی در تصمیمگیریهای مهم زندگی ما آنچنان تاثیر می گذارد که برای ما از پیش معلوم کند که خود چه باشیم و از عشق خود چه انتظاری داشته باشیم؟ آیا خوب بودن کافی نیست؟ مگر در خوب بودن خوبان خللی هم هست؟ آیا پیوند بین دو خوب که بسیار مانند یکدیگر هستند همواره سرنوشتی بی انجام دارد؟ اصلا بگو ببینم... آیا کسی که عین من فکر می کند و عین من رفتار می کند برای من خوب است یا کسی که ظاهرا شباهتی به من ندارد اما توانایی هایی مکمل با من را دارد؟ به این حالت چه می گویند؟ همزادی؟ هم افزایی؟ چه الفاظی برای نامیدن این پدیده در روابط انسانی سراغ داریم؟ چه داستانهایی از زندگی خود و اطرافیانمان سراغ داریم که رابطه ی هم افزا را بیان کند؟ چگونه کسانی که می توانند با ما هم افزا شوند را در این جهان بیابیم و با آنان در پیمان دوستی شویم؟ چه کسی می تواند به ما کمک کند تا با کسانی که دوستشان داریم هم افزا شویم و با آنها هم افزا بمانیم؟
این پرسشها اگرچه بسیارند اما ارزش درنگ کردن را دارند. ارزش گفتگو کردن را هم دارند. حتی ارزش تجربه کردن را هم دارند. از نظر تاریخی هم افزایی یا یا آن طور که برخی روانشناسان می گویند «همزادی» اگرچه از نظر آماری بسیار غیرمحتمل است، اما با فرض صاحب شعور بودن انسان و جستجو و تلاش او برای یافتن و ساختن رابطه ای اینچنینی، امکانپذیر و شدنی است. این طور که دستگیر من شده، در گذشته، هم در روابط اجتماعی دوستانه، و هم در روابط زناشویی، چنین تجربیاتی بسیار متداول بوده. در این دوره و زمانه، که بسیاری از مردم نقابی از رسمیتها، خودفریبیها، و انگاره های دروغین به چهره دارند، یافتن یا ساختن رابطه ای هم افزا قدری دشوارتر شده به ویژه هنگامی که پای جنس مخالف در میان باشد، اما هنوز هم این کار شدنی است. این تجربه ی آنقدر شیرین است که اررش هر کوششی را دارد. عشق مرکبی سرکش است و رام کردن آن تنها کار کسانی است که از شناخت خود و شناخت چیستی یک رابطه ی هم افزا به شناخت همزاد خود برسند و با او در پیمان شوند. به راستی چنین عشقی آیا لذت بخش نیست؟ حتی لذت بخش تر از خود زندگی؟
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت: پیوندی که به وبگاه ایران ذهن داده ام خود داستانی مفصل دارد. اگر به سراغش رفتید در دریافت پرسشنامه ی هشتاد سووالی اش شکیبا باشید چون کارکردش بسیار کند است. شاید در آینده فرصتی دست دهد و بیشتر از آن گپ بزنیم.

اجداد اومانیستش از اداره مستعمره هایشان پولهای گزافی به دست می آوردند. به همین علت وقت بیکاری زیاد داشتند و در وقتهای بیکاریشان با تورهای سفید پروانه ها را می گرفتند تا از آنها کلکسیونی در نهایت زیبایی درست کنند. زیبایی در نظر آنها چیزی مثل مال و منال بود. محدود و قابل تملک! او اما انگار از آنها انسانی تر رفتار می کند و با دوربینش تنها از این پروانه های زیبا عکس بر می دارد. او احتمالا این عکسها را در مجله ای چاپ می کند یا در پژوهشی به کار می گیرد و از این هنرمندی و داناییش روزی می خورد. این تغییر اگرچه پیشرفت خوبیست اما هنوز تکامل شگرفی در زیبایی شناسی و معاش نیست. او به زودی یاد خواهد گرفت که پروانه هایی که آن سوتر نشسته اند را نیز در کانون حس زیبایی شناسی تازه کار خود بیاورد. شاید روزی با این کودکان زیبا و کنجکاو همبازی شود و پروانه وار به این سو و آن سو جست و خیز کند تا آزمندیهای گذشته اش را به فراموشی سپارد و با منشی کودکانه تر دل سبک دارد.
...
.
.
دیوَم!
دَدَم!
ملول نیَم از سرشتم!
هیچم آرزوست!
زمین خود برای ما سخن نمی گوید و ساکت است. اما سکوت او هم مانند بسیاری سکوتهای دیگر سرشار از ناگفته هاست. آن هم چه ناگفته های شگرف و رازآلودی! پیدایش کوهها و دریاها، جدایش قاره ها، زایش و انقراض گونه های گیاهای و جانوری، انسانهای نخستین، تمدنهای باستانی، و بسیاری پدیده های شگرف دیگر. دیرین شناسان و باستان شناسان دانا همواره در تلاشند این زندگینامه را برگ به برگ، خط به خط، و واژه به واژه برای ما بازخوانی کنند. و آنها این کار را چه نیکو انجام داده اند. دستاورد آنان هزاران کشف بزرگ و دهها هزار کتاب و مقاله ی پژوهشی است که هر یک از آنان با گذر از مسیر پرفراز و نشیب آزمایش و پرسش به اعتبار یافته و خاطرات زمین را برای ما بازگو کرده. چه خوب است ما نیز به این زندگينامه ي ملیونها ساله ورقی بزنیم. هم از زیبایی و بزرگی این رویدادهای شگرف و تکرارناشدنی لذت می بریم و هم خانه ی خود و آشیانه ی همه جانداران را از آنچه اکنون می پنداریم بهتر خواهیم شناخت. شناخت هم که البته مقدمه ی قدرشناسی است. حالا دفترچه ی خاطرات این کهنسال خاموش را باز می کنیم و می خوانیم.
«من، زمين، تنها پناه جانداران در منظومه ي خورشيدي، اکنون ۴۶۰۰۰۰۰۰۰۰ سال سن دارم. زیاد است نه؟ البته با در نظر گرفتن این که من یک سیاره هستم خیلی هم زیاد نیست. راستی اگر شمردن صفرهای سن من برایتان سخت است آنها را برایتان حذف می کنم. شما فرض کنید هر صد ملیون سال عمر من یک سال از عمر خودتان است. با این حساب، به واحد جدید شما انسانها، من چهل و شش ساله می شوم.
نخستين چیزی که از گرمای مهربان زندگي در ياد دارم به هفت سالگي ام برمي گردد. چشمه هاي آب گرمي داشتم كه در ژرفاي تاريكي دريا مي جوشيدند و با گرما و موادي كه از خود بيرون مي دادند تك ياخته هاي ناهوازي را پناه داده بودند.
پانزده ساله كه بودم بوي شگفت گازي سوزاننده را در هوایم احساس كردم. گمان بردم كه اين گاز، دیر یا زود، همه ي آن تك یاخته هاي كوچولو را نابود خواهد کرد و من دوباره تنها خواهم شد.
اما در بیست سالگي ام برخي از همين كوچولوهاي تك یاخته، زندگي خود را با آن گاز سازگار كردند. آنان به سطح آب آمدند و با ساختار شگفتي، که رنگي سبز داشت، پرتوهاي مرگبار خورشيد را در ساختن جانمایه برای خود به كار بستند. از آن هنگام آنها ديگر مجبور به زندگي در تاريكي نبوده اند.
سی و شش ساله كه شدم ديدم برخي از اين ريزجانداران آنقدر به هم چسبيده اند و در ساز و كار به يكديگر وابسته شده اند كه ديگر بدون هم نمي توانند زندگي كنند. آنها آنچنان یکی شده بودند كه ديگر تك یاخته نبودند. آنان نخستين جانداران پریاخته بودند.
در چهل سالگی ام برخي از اين جانداران که سبزینه نداشتند، به راه رفتن روي آوردند. آنها براي زنده ماندن به جنب و جوش آمدند تا جانداران ديگر را بخورند. این سرآغاز داستان شکار و شکارگر بود که گرچه پاياني نداشته و ندارد، اما با رقابتي كه پديد آورد، گونه های بسیاری از جانداران را در من آشكار كرد. آنهایی ماندنی تر شدند که چالاكتر يا نيرومندتر بودند، يا بسیار می زاییدند. برخي از آنها نيز راه پيچيده تر شدن در پيش گرفتند و سامانه هايي به دست آوردند كه تهديدها را به زبان درد و فرصتها را به زبان لذت بيان مي كرد. از این ماجرا دو سال نگذشته بود كه بیشتر آبهاي من پر از نرم تنان، سخت پوستان و ماهیها، و خشكيهايی من پر از گیاهان ریشه دار و بندپایان شد.
سه سال و نيم پيش برخي از ماهيها در پی یافتن چیزی برای خوردن راه خشكيها را پيش گرفتند. آنهایی که توانستند در خشکی بمانند و هوا را دم و بازدم کنند، دوزيستانی شدند که پوستشان را باید خیس نگه می داشتند و تخمهایشان را باید در آب می گذاشتند..
دو سال و نیم پیش برخی از دوزیستان پولک به پوست آوردند و حتی برای تخم گذاری هم از آب بی نیاز شدند. آنها با دست و پای کوتاهشان خزیدن روی خاک را پیشه ی خود کردند و در بسیاری از خشکیها پراکنده شدند.
دوسال پيش بود كه احساس کردم برخی از این خزندگان دارای پیکرهایی بسیار بزرگ شده اند. آنان آبهایم را می شکافتند و خشكيهایم را زير گامهای سنگین خود مي لرزاندند. این ابرسوسمارها آنچنان از بزرگ كردن پیکرهای خود سرمست بودند كه از یاد بردند چگونه در جنگ با يك ريزجاندار نادیدنی پیروز شوند. همین شد که همه آنان هشت ماه پيش برای همیشه نابود شدند. البته آنهايي كه بر بدنشان پرهاي رنگين و زيبا داشتند و در هوا مي پريدند نزد من ماندند و تاکنون گونه های بسیاری را پدید آورده اند که برخی از آنها برای من آوازهایی خوش می خوانند.
دوازده ماه پيش يادم مي آيد که در اعماق یکی از جنگلهایم، جاندارانی كوچک و دوست داشتني پدید آمدند. تن آنها به جای پولک از مو پوشیده بود، نوزادان خود را، به جای تخم، در تن خود می پروراندند و پس از زايمان آنها را شير مي دادند. آنها به نظر بي آزار مي آمدند چون با همه هوش و چالاكي كه داشتند فقط حشره مي خوردند.
از شش هفت ماه پیش، درست پس از این که ابرسوسمارها رفتند، این پشمالوها ديگر دشمني نداشتند كه از ترس آنها پنهان شوند. آنها نیز پیکرشان بزرگ شد و خود به گونه هایی گوناگون تقسيم شدند. در هنگامه ی یخبندان، فیلهای کوهاندار پشمالو و ببر هایی که دندانهایی به درازی یک خنجر داشتند را به یاد دارم. اما اكنون چند روزي مي شود كه ديگر حضورشان را احسان نمي كنم.
هفت روز پيش يكي از اين جانوران پشمالو كه نياكانش بر درختان زندگي مي كردند بر آن شد كه از درخت پايين آيد و روي پاهایش بايستد. او گردنش را راست گرفت تا بتواند اطرافش را بهتر ببیند. در آغاز او چون نیاکان خود تنها از گياهان و حشرات مي خورد. اما كم كم گوشت جانوران بزرگتر هم زير دندانش مزه كرد. اگرچه دندانی چون گرگ و چنگالی چون پلنگ نداشت، اما با یاری گرفتن از سنگ و چوبی که در دست می گرفت، او هم شكارگر شد.
دوازده ساعت پيش يكي از پسران او توانست با همین کارهایش از شبهای دراز یخبندان جان سالم به در ببرد. او را دوست دارم. او در دل شب در غارها و جنگلها نوایی مي نوازد که از هر صداي ديگري برایم خوش آواتر است. او بدون شك از همه ی جانداران ديگر باهوشتر است. شوربختانه، اما او بسيار گستاختر هم هست.
دو ساعت و نيم پيش، او آخرين بازماندگان از گونه ای دیگر كه مانند خودش بود را كشت و براي هميشه آنان را نابود كرد. از آن هنگام تاکنون او راه دگرگونیهای ظاهری را پیش گرفته: بیشتر پشمهاي بدنش ريخته و برای همین در گزند سرما پوست و پشم ديگر جانوران را به تن مي آویزد. او برای خود آشیانه و ابزار نیز می سازد.
يك ساعتي مي شود كه اين تازه وارد ياد گرفته خاك را شكاف دهد و گياهاني را كه دوست دارد در آن بكارد. او یاد گرفته به جاي شكار كردن، جانورانی که دوست دارد را پرورش دهد. او همچنین یاد گرفته که بیماری را از خود دور کند و با همسایگان خود در پيمان باشد. زندگی او با من، با ديگر جانداران، و با نیازهای فرزندانش در سازگاری و هماهنگی است.
دو دقيقه پيش درد بدی احساس کردم که تاکنون هر ثانیه بدتر می شود. برخی از اين جانوران دوپا با ابزارهايي كه درست كرده بودند به جان من افتاده اند و در بیرون کشیدن آن کانیها که در خاک من پنهان بود با یکدیگر مسابقه گذاشته اند. بسیاری از کوههایم را سوراخ کرده اند تا کالسکه های آهنی که بر آن سوار می شدند را از آنها گذر دهند. آنها به هر بهانه ای جانداران ديگر را می کشند.
چهل ثانیه است که اين يك سرودوگوشها امانم را بریده اند! آنها شیره ی سیاهی را، که ملیونها سال چون جان گرامی داشته بودم، از زیر پوست من بیرون می کشند و آن را در چهارچرخه هایی که سوار مي شوند، می سوزاندند! آنها آتش می افروزند و جنگ به پا می کنند! درختان را می برند و آب و خاک را می آلایند. از همين پانزده ثانیه پیش تاکنون جمعيت خودشان را دوبرابر کرده اند! انگار همه ی آنها در دشمنی با دیگر جانداران مسابقه گذاشته اند! آنها با رفتار ناسنجیده شان بيش از 500 خانواده از ديگر گونه های جانداران را برای همیشه نابود کرده اند!
اکنون هر ثانیه به سنگینی یک عمر مي گذرد! اين ناسپاسان برخی زیستگاهها را آنچنان تخریب کرده اند که دیگر امیدی به بازگشت زیستمندان گوناگون و زیبا به آنها نیست. تنها مقاومترين جانداران هر خانواده مانند سوسک حمام، موش، انگلها، و ریزجانداران بيماريزا می توانند در آنجاها زندگی کنند. اين نادانان با یکدیگر بر سر به چنگ آوردن همين زيستگاههاي تخريب شده رقابت مي كنند! آنهايي كه طمع بيشتري دارند به نام زندگی در طبیعت راه تخریب زیستگاههايي را پیش گرفته اند که هنوز جانی دارند. اينها چه مي كنند؟ انگار برخی از آنها نمی دانندکه چه بر سر زیستگاه نیکوی خود آورده اند!؟ البته مي دانم كه بيشتر آنها نمی خواهند كه بدانند. از آنهايي بيشتر در شگفتم كه می دانند اما هيچ کاری نمی کنند. آنها چه اکنون بدانند و چه ندانند كه چه كرده اند و چه مي كنند، از بهشتي كه من براي درست شدنش چهار ملیارد و ششصد ملیون سال صبر كرده بودم یک آشغالداني ساخته اند. تا زمانی که اين ناسپاسان پاداش خود را بگيرند زمان زیادی نمانده. براي من زماني به كوتاهي يك چشم برهم گذاشتن بيشتر طول نمي كشد تا سرنوشت آنها را ببينم.»
با نگارش این زندگی نامه پرسشی در ذهن من شکل گرفته. در اندیشه ی شما چطور؟
- دنا.
- سلطان جنگل به زبان تازي، سه حرفي، افقی.
- اسد.
- بابا چه اطاعات عمومي خوبي داري تو! اينها رو كجا خوندي؟
- تو كتابهاي دوره دبستان.
- پس بيا اين جدول رو بگير برام حل كن.
- ارزش معما به اينه كه خودت حلش كني. مي گن معما چو حل گشت آسان شود. من هم يه معمايي دارم كه بايد حلش كنم. سر به سرم نذار.
- چه معمايي؟ بگو شايد تونستم كمكت كنم.
- معماي محيط بان و قدرناشناسي ما!
- اين ديگه چه جور معماييه؟
- معماي اندوهباريه. اين كه يك عمر توي كوهستانهاي اين مملكت توي گرما و سرما از جنگلها و بيشه زارها و گلها و درختا و حيوونهاي وحشي اون محافظت كني و آخر سر نه تنها هيچ كس از كار شرافتمندانه ات قدرداني نكنه بلكه يه چيزي هم بهت ببندن و بندازنت زندان.
- ما كه ديگه به اين وضع عادت كرديم.
- نرفتي. نديدي. اون زيباييها رو حس نكردي. دنا ممكنه الان براي تو فقط يك كلمه سه حرفي توي جدول باشه ولي براي من فرازي از نهايت زيبايي و اعتداله. اميدوارم يك روز بري و اون همه شكوه و عظمت پروردگارت رو ببيني. يك رشته كوه بلند با صخره هاي سر به آسمان بلند كرده كه بيشتر ماههاي سال مسير اون پوشيده از برفه و تنها در برخي از ماهها كوهنوردان غير حرفه اي مثل من رو به خودش راه مي ده. من خودم الان عكسي ازش ندارم ولي اين عكسش كه محسن کریمی گرفته رو ببين


زیبایی رو ببین. اينا تازه عكسشه كه يك صدم از خودش نيست. اين سرزمين مقدسه. كار كساني هم كه از اون پاسداري مي كنند مقدسه. اما ما با اونها چي كار كرديم؟ ما پاداش پاسداران اين زيباييها رو چه جوري داديم؟ جز اينه كه با همه مشكلاتي كه دارند فراموششون كرديم؟
- حالا مگه چه مشكلاتي دارند؟ جاي به اين خوبي كار مي كنند. ديگه چي مي خوان؟
- بابا تو برو جدولت رو حل كن.
- نه شوخي كردم بگو! آخه اگه بدوني صورتت چه حالتي داره. اينقدر غم تو نگاهته كه انگار دنيا به پايان رسيده. خواستم يه ذره باهات شوخي كنم. حالا بگو ببينم مشكل محيط بانهايي كه توي طبيعت كار مي كنند چيه؟ ما چطوري مي تونيم بهشون كمك كنيم.
- محيط باني شغل خطرناكيه.
- به خاطر حيوونهاي وحشي؟
- نه بابا! حيوونهاي وحشي كه با محيط بانها كاري ندارند. محيط بانها آدمهاي وارد و توجيهي هستند و كاملا مي دونند كه با حيوونهايي مثل خرس و پلنگ چطوري رفتار كنند كه اونها رو عصباني نكنند. بعضي از محيط بانها اينقدر با حيوونها مهربونند كه حيوونهایی مثل آهو با ديدن اونها فرار که نمي كنند تازه به سمتشون هم میان...

حيوون وحشي براي اونها خطري نداره. خطر از جانب ما آدمهاست. ما آدمهاي به ظاهر متمدن كه مي ريم يه اسلحه مي خريم و به جون طبيعت مي افتيم.
- منظورت از ما كيه؟ من كه اسلحه ندارم. خودت هم كه نداري. پس كيو مي گي؟
- هر كي! يكي مثل من و خودت كه از بچگي تو عشق كارتون زبل خان گير كرده و الان كه بزرگ شده و به مال و منالي رسيده از سر بيكاري و ناآگاهيش فكر مي كنه مي تونه با خريدن يه سر تجهيزات از خيابون فردوسي تبديل به يه شكارچي ماهر بشه. يكي كه اينقدر كله اش داغه كه شكار و محيط بان براش فرقي نداره. عشق تيراندازي كورش كرده. مي ره و ريال رو ميذاره روي ميز اسلحه فروش و تفنگي رو مي خره كه تازه اون هم با دلار سوبسيد دار وارد مملكت شده و بعد ميشه يه شكارچي بي رحم كه خون جلو چشمش رو گرفته. تا تيراندازي نكنه و جون يه كل يا قوچ يا آهو رو نگيره آروم نمي گيره. حالا صحبت از خرس و پلنگ نكنيم كه اون هم خودش يه داستاني داره.
- مگه همچين كساني هم هستن؟ خوب چرا به اينها مجوز اسلحه مي دن؟
- البته كه اين آدمها هستن. كم هم نيستن. شاهد من هم اين كه آمار خود سازمان محيط زيست ميگه تا حالا صد و دوازده تا محيط بان كشته شدن.
- صد و دوازده تا!
- تازه يكي صحبت از چهارصد نفر می کرد.
- ببينم مگه اسلحه شكار براي شكار نيست؟ مگه باهاش ميشه آدم كشت؟
- ماشين كه براي رانندگيه داره توي همين مملكت هر سال جون هزاران نفر رو مي گيره. تو هم يه چي مي گي ها! با تفنگ دوربين دار كه كل به اون عظمت رو از هزار متري مي زنه نمي شه آدم كشت؟
- نه بابا! خوب بيايم يه كاري كنيم. به سازمان محيط زيست بگيم كه جواز اسلحه شكاري رو همين جوري به آدمها ندن.
- تو به سازمان بگو. آره نامه بنویس بهشون بگو. ببین اصلا نامه ات رو می خونن. فوقش هم که بخوان کاری بکنند نهايتش اينه كه جواز اسلحه رو گرون تر می کنند. اما جریان اینجاست که برای این که بفهمی یک نفر اهل قانون شکنی هست یا نه نمي توني از روي پولهاي توي جيبش بفهمي. باید باهاش کلی سر و کله بزنی و مصاحبه کنی و تازه بعد از اون هم مرتب زیر نظر بگیریش که داره با اسلحه ای که خریده چه کار می کنه. این آدمهاي ديوونه ي شكار از ظاهرشون معلوم نيست كه ديوونه اند. اتفاقا وقتي كه توي شهر باهاشون صحبت مي كني خيلي هم متشخص و موجه هستند. آدمهاي پولدار و پست و مقام دار هم بينشون زياده. تازه اين نصف فاجعه هم نيست. خيلي از شكارچيها براي اسلحه اي كه دارند اصلا جواز ندارند.
- خوب اينها نمي ترسند كه گير بيفتن؟
- وسط جنگل كه پليس نيست كه بگيردشون. اگه از پس محيطبان بخت برگشته بر بيان خيلي راحت فرار مي كنن و مي رن. تازه اگر هم گیر بیفتن کسی که طرف یه محیط بان که ماهی سیصد تومن حقوق می گیره رو نمی گیره. فكر مي كني اين صد و دوازده نفر محیط بان که تا حالا کشته شدن به خاطرش یکی از قاتلهاشون مجازات شده باشه؟
- حتما شده.
- اينجا ايرانه عزيزم.
- يعني نشده؟ عجب بابا. چه مملکتی داریم! خوب به محيط بانها تفنگ بدند كه هم بتونند از خودشون دفاع كنند هم شكارچيها ازشون بترسند.
- به بعضيهاشون تفنگ مي دن كه اي كاش نمي دادند. اسلحه هاي قديمي كه بردش به نصف برد تفنگ شكارچي هم نمي رسه. تازه نكته اصلي اينجاست كه محيط زيست مثل منطقه نظامي نيست كه توي اون حق تير برقرار باشه. محيط بانها مثل نظاميها نیستند که حق تير داشته باشند. تفنگ بدون حق تير به چه درد مي خوره؟ چماق دستشون بدن بهتره. يه محيط بان منطقه خاريدون دنا كه سه سال پيش تو يه درگيري بين خودش و دوتا از همكاراش با پنج تا شكارچي به او تيراندازي كرده هنوز از زندان كه آزاد نشده هيچ براش حكم اعدام هم بريدن!
- مطمئني؟
- آره بابا همه دوستام می دونن.
- براي همين بود كه ناراحت بودي؟
- آره.
- مي شناختيش.
- نه اما از پری روز که شرح ماجراش رو خوندم برام يه جوري شده كه انگار مي شناسمش. اسمش اسعد يا اسده. يه جا نوشته بود اسد الله تقي زاده. از عروسیش دو هفته نگذشته بوده که این حادثه براش اتفاق می افته. اون موقع بيست و هفت سالش بوده و الان كه سه سال تو زندان ياسوج حبس بوده شده سي ساله. شیر بیشه زار ما فعلا اسیر دست ندونم به کاریها و قدرناشناسیهای ماست.
- ناراحت نباش. درست ميشه. خانواده اون شکارچی هم بالاخره هم وطن ما هستن و اجازه نمی دن که یه فرزند میهن که از این آب و خاک دفاع کرده اما تیرش به خطا رفته حالا سرش بالای دار بره.
- ای کاش همین طور باشه. امیدوارم زودتر آزاد بشه و زن و بچه اش از این دلهره و نگرانی که سه ساله باهش دست به گریبان هستند رها بشن. هر كاري از دستم بر بياد براش مي كنم.
- درست میشه نگران نباش. بيا يه سه حرفي ديگه پيدا كردم. اين يكي افقيه. مي گه پستاندار گوشتخوار بزرگ با تني راه راه كه پنجاه سال پيش در مازندران، گلستان، و شمال خراسان زندگي مي كرده. اين خيلي سخته. مي دوني چيه؟
.
.
.
